شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

99

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

تدارك بدان نرسد ، و سلطان بقبض بر وى مثال داده بود . پس ركن الدّين او را بگرفت و بقلعهء سر جهان محبوس كرد تا آنگاه كه عراق در اين فتنها خالى ماند ، و هر كه خواست در وى طمع كرد . والى قلعه اسد الدّين جوينى او را اطلاق كرد ، و دلها را بر ولاى او اتّفاق بود ؛ جمعى از طوايف عراق و خوارزم پيش او جمع شدند ، از جمله بهاء الدّين شكر « 1 » مقطع ساوه ، و * جمال الدّين عمر پسر يوزدار ، و امير كيخسرو ، و نور الدّين جبرئيل مقطع كاشان ، و پسر نور الدّين قرآن خوان ، و آيدمرشامى [ و كتك « 2 » ] مقطع سمنان ، و آيدغدى كله و « 3 » طغرل چپ و سيف الدّين مقطع كرج . و ادك خان در اين فترت بر اصفهان مستولى شده بود ، و غياث الدّين مىخواست كه دل او را بدست آورد ، خواهر خود ايشى « 4 » خاتون را بزنى بوى داد تا بر طاعت ثبات نمايد ، امّا زفاف را در توقّف انداخت تا مآل وحشتى كه ميان وى و يغان طايسى بود پيدا شدن ، زيرا اين هر دو بر ملك عراق از دو طرف مستولى شده بودند ، و سلطان ميان ايشان عداوت و خلاف انداخته ، و اميد صلح نمانده ، پس يغان طايسى با هفت هزار مرد به قصد او عزم كرد ، و چون ادك خان از حركت او واقف شد با غياث الدّين مراسله كرد ، و از وى مدد خواست . دولت ملك را با دو هزار سوار بنجدت بوى فرستاد ، و پيش از وصول مدد يغان طايسى به ظاهر اصفهان با وى مقابل شد . ادك خان را لشكر اندك بود در أسر اتابك يغان افتاد . اتابك او را سبب خويشى سلطان ، و ترفع

--> ( 1 ) - در هر دو متن عربى : سكر . ( 2 ) - از ع چاپى و ب م نقل شد . ( 3 ) - كلمات به علت موريانه خوردگى از ميان رفته است . ( 4 ) - در هر دو متن عربى : ايسى .